آفتاب دم کردم
به جرم اینکه دلم آه هست و آهن نیست
کسی به جز تو در این روزگار با من نیست
خوش آمدی… بنشین
آفتاب دم کردم
که چای دغدغه ی عاشقانه ی من نیست
نظرات شما عزیزان:
قایقی کاغذی میسازم و به آب می اندازم میخواهم سوار بر زورق کاغذی ام به سوی تو بیایم ازراه رودی که از چشمه ی چشمان من به دریای دل تو میریزد
به جرم اینکه دلم آه هست و آهن نیست
کسی به جز تو در این روزگار با من نیست
خوش آمدی… بنشین
آفتاب دم کردم
که چای دغدغه ی عاشقانه ی من نیست
نظرات شما عزیزان:
| |
وب : | |
پیام : | |
2+2=: | |
(Refresh) |
<-PollItems->
<-PollName->
خبرنامه وب سایت:
آمار
وب سایت:
بازدید دیروز : 221
بازدید هفته : 316
بازدید ماه : 659
بازدید کل : 53273
تعداد مطالب : 402
تعداد نظرات : 0
تعداد آنلاین : 1